|
|
|
|
|
دخترک تازه اومده بود، از یه جای دور.
خیلی مشغول فکرکردن بود، حتی اون موقع که توی ترن با من حرف می زد و شکلات دارک ساده ای که براش خریده بودم رو مزه مزه می کرد. دخترک تازه اومده بود، از یه جای دور. از اون شبهای تاریک بود، مسیرها رو هم درست نمی شناخت. حس کردم باید تا مقصد همراهیش کنم. ایستگاه Broadway از ترن پیاده شدم باید خط رو عوض می کردیم. دربهای ترن چند ثانیه بیشتر باز نبودن، دربها بسته شدند. پیاده نشد و رفت! تازه اومده بود، مسیر ها رو هم درست نمی شناخت. نتیجه گیری فیزیکی: اینرسی ساکنه آدم های تازه وارد بیشتره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:15 توسط ایمان
|
|
||
|
|
|
|
|
-میگم اگه ازش طلاق بگیرم، حاضری با من عروسی کنی؟ -آره، به شرطی که قول بدی بعد 6 ماه از من هم جدا بشی! -بی شعووووووووووووووووور! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:57 توسط ایمان
|
|
||
|
|
|
|
|
چند ساعت دیگه سالگرد اومدنمه. دلم برای همه تنگیده ولی برای دو نفر خاص یه جور دیگه. دو نفری که به شدت مناسب اینجا زندگی کردن هستن. احمد رضا قویدست علی جورابچیان اصفهانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:3 توسط ایمان
|
|
||
|
|
|
|
|
- تا حالا شده سر میز صبحانه برای خوردن کره و مربا فقط یه کارد بذاری؟ - آره. - شده کارد کره رو بزنی تو شیشه مربا و یه کمی کره بره تو شیشه؟ -آره. -شده با همون کارد بخوای اون یه ذره کره رو از تو شیشه در بیاری بیشتر گند بزنی به شیشه مربا؟ -منظور؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:15 توسط ایمان
|
|
||