تبليغاتX
A Railway Crossing
 یه روزی می رسه که حتی از خواب لایت هم نمیشه بیدارش کرد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 14:3  توسط ایمان  | 

خیلی وقته اینجا ننوشتم، شاید بیش از پیش تنبل شدم، تازه از سفر بر گشتم! نمی دونم باید دوباره بنویسم یا نه! اینجا هنوز سرده، روی کوهها هنوز برفه. اونجا گرم شده بود، بهارشون خیلی زودتر رسیده بود و الان دیگه عملا تابستون شده بود. گل های نرگسشون خیلی وقت پیشها باز شده بود.

شاید منم برم، یه جای دورتر البته! یه جایی که تابستونش خیلی گرمتره، داغ داغ.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 11:29  توسط ایمان  | 

" شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است ، دراز ،‌لاغر ، با چشم‌های ریز بدجنس ،‌بکشنبه ساده و خر است و برای خودش ، الکی ، آن وسط می‌چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت‌الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه‌شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را می دهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش شنده و پر جنب و جوش ، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب ، سنگین . دلگیر می‌شود ، پر از دلهره‌های پراکنده و غصه‌های بی‌دلیل و یک‌جور احساس گناه و درد دل از پرخوری ظهر (چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشق‌های لعنتی و گوش دادن به دلی‌دلی غم‌انگیز آوازی که از رادیو پخش می‌شود و دقیقه‌شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه‌ای تیره ، حتی آسمان ، درخت ها و هوا."‌(خانه مادربزرگ)


گلى ترقى

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:54  توسط ایمان  | 

باید چوب بخریم، شومینه رو روشن کنیم. بشینیم دوتایی تا صبح حرف بزنیم.

نایس!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 3:44  توسط ایمان  | 

داشتم فکر می کردم هیچ جای دنیا رو نمی تونین پیدا کنین که یه گروه سنی این قدر خاطره مشترک داشته باشن. این کلیپ یکی از اونهاست! مرسی از محمد محمودی عزیز که آپلود کرده.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:51  توسط ایمان  | 

سلام، خوبی؟ ببین من یه قدم جلو می گذارم. تو هم مرامی یکی بگذار.

در غیر صورت قدم های بعدی من دوتایی و بعد چهارتایی و ... می شود.

پ.ن: سختمه لامصب!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:11  توسط ایمان  | 

آبان ۱۳۸۵ - باشگاه دانش پژوهان حوان

مامان و امین برای انجام یه کار اداری رفته بودن دفتر آقای میرزایی، ریاست باشگاه. مامان با اشاره لایتی به امین که کتاب تافل در دست داشته، سوال معروف رو یه بار دیگه با آقای میرزایی مطرح می کنه. «چرا همه یا رفته اند و یا در حال رفتن هستند؟!» آقای میرزایی هم که رکورد پاسخ به این سوال را در کارنامه خودش داره، ضمن اشاره به غیر واقعی بودن خیلی از آمارها، موفقیت روز افزون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور را خاطرنشان می کنه و اینکه هنوز امید هست که کسانی که رفته اند روزی برگردند!

من شخصاً به لطف حضور و درس خوندن در سمپاد، باشگاه، شریف و اینجا نمونه های بسیار زیادی رو می شناسم که راه رفتنی رو رفته اند و هنوز بر نگشتند. یاد جمله متصدی امور فارغ التحصیلی شریف می افتم که وقتی التماس می کردم که هفته دیگه بلیط دارم و اصل مدرک لیسانسم رو زودتر می خوام، گفت: «ببین پسر! من هر سال دو تا هواپیما از شماها رو می فرستم، می رین! هیچ کسی از هواپیماش جا نمیمونه!» 

 پ.ن: قسمت بعدی رو همون طوری که اخوی فرمودن، ایران می نویسم!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 12:20  توسط ایمان  | 

آذر سال 1383 جلسه های تفسیر دکتر توسرکانی

جلسه ها یه کم شلوغ تر از معمول شده بود. بر و بچه های اپلیکنتی که دسترسی به دکتر نداشتن معمولا برای گرفتن توصیه نامه به جلسه میومدن. دد لاین ها خیلی نزدیک بودن و همه در تکاپو! من کلا خیال اپلای نداشتم و فقط نظاره گر جنب و جوش بچه ها بودم. حس کردم منم دارم جوگیر می شم ولی خوب به قول دوستان و همین طور دکتر انگار خیلی داشت بهم خوش می گذشت.

آخر یکی از همین جلسه ها بود که آرش در مورد استادی توی کانادا باهام حرف زد که دانشجو می خواست. توی راه خونه به موضوع فکر کردم و تا رسیدم خونه به دکتر زنگ زدم و برای فردا ساعت ۲ بعدازظهر یه قرار ملاقات گذاشتم تا صلاح مشورت کنم. صبح روز بعد خیلی قشنگ بود، صبح زود بارون اومده بود و هوای تهران خیلی لطیف. توی قرعه کشی بانک برنده شده بودم و حتی بعدازظهر اتوبان همت هم موقعی که به طرف IPM می رفتم، ترافیک خیلی روانی داشت.

دو ساعتی با دکتر صحبت کردم، فردا هم توی دانشکده با دکتر قدسی حرف زدم. باز هم با خودم فکر کردم و ظاهرا به این نتیجه رسیده بودم که راه رفتنی رو باید رفت، حتی اگه توی تهران به آدم خیلی خوش بگذره.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 0:16  توسط ایمان  | 

سال 1380، روز اعلام نتایج اولیه کنکور.

ظهر با علی و هادی آقا حرف زدم، اونها نتیجه هاشون رو صبح گرفته بودن طبق محاسباتی که انجام داده بودیم من و هادی خیلی درصدهامون نزدیک به هم بود و هر دو از علی یه ذره بهتر. بعد از ظهر همراه بابام و حمید رفتیم نتیجه ها روبگیریم. نمی دونم بابام برای چی این قدراصرار داشت با ما بیاد شاید می خواست ببینه رکورد چندین ساله رتبه کنکور فامیل که دستش بود شکسته می شه یا نه! یادمه مامان هول شده بود و از وقتی ما رفتیم از خونه بیرون اومده بود توی کوچه منتظر ما تا برگردیم.

فکر کنم توی محاسبات درصدهای شیمی یک تست اشتباه کرده بودم. یکی از تست های ریاضی رو هم که ابهام داشت حذف کردن از کلید که کاملا به نفع هادی شد و باعث شد هادی رتبش بهتر بشه. رکورد بابا رو هم نتونستم بشکنم. حمید برگشتنه اومد خونه ی ما. من راضی راضی بودم از رتبه ولی اون لحظه چون حمید خیلی او کی نبود بروز نمی دادم. مهمترین علت اوکی نبودن حمید این بود که درصد ادبیاتش خیلی کمتر از انتظار اومده بود. خونه که اومدیم من زنگ زدم به فرشید پسر عمه خوش فکر و تلاشگرم که یکی از الگو ها و مشاورین من بود. یادمه خیلی خوش حال شد ولی فقط دو تا کلمه گفت. شریف - آمریکا. حمید هم زنگ زد خونه ی بهروز. اول با روزبه و بعد با خود بهروز حرف زد و کم کم اونم اوکی شد و جالبه که در نهایت شریف هم قبول شد.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:34  توسط ایمان  | 

فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:40  توسط ایمان 

سرده لامصب!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:34  توسط ایمان  | 

به این نتیجه رسیدم که علیرغم ظاهرم خیلی زیاد با خیلی ها فرق می کنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:41  توسط ایمان  | 

نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همبشه بمان با من
با من بمان همبشه بمان با من

با صدای احمدرضا قویدست و تم گیتار بابک جلوداریان، همراه با ویوی بی نظیر از تهران بزرگ
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 18:52  توسط ایمان  | 

از ویژگی های دنیای مدرن ما اینه که وقتی روی تخت لم دادی و لپ تاپت رو بغل کردی و مساله ی  هندسه حل می کنی حتی موقعی که خط کش بخوای به خودت زحمت نمی دی از جات جم بخوری! ruler رو توی گوگل سرچ می کنی و توی جوابهاش دنبال یه خط کش ۳۰ سانتی مناسب می گردی. فقط مشکل اینه مثل خیلی چیزای دیگه ی این دنیای مدرن خیلی سخته که به خط کش ها اعتماد کنی.

پ.ن: حواستون باشه اگه این خط کش رو انتخاب می کنین زوم صفحه ۱۰۰ درصد بمونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:21  توسط ایمان  | 

خیلی وقت ها آدم دلش برای پست های خیلی قدیم وبلاگهای قدیم که دیگه نیستن تنگ می شه، خیلی وقت ها آدم دلش برای کامنت هایی که برای اون پست های قدیم نوشته یا نوشتند هم تنگ می شه.

مورد اول بعضا در کش گوگل یافت می شود! مورذ دوم در کش گوگل هم یافت نمی شود و  بعضی از دوستان مورد دوم را هم از ما دریغ می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 0:16  توسط ایمان  | 

دیگه منم بعضی وقت ها شورش رو در میارم!

امروز رفتم کلاس آشپزی غذای مکزیکی به زبان اسپانیایی ثبت نام کردم.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:45  توسط ایمان  | 

دخترک تازه اومده بود، از یه جای دور.

خیلی مشغول فکرکردن بود، حتی اون موقع که توی ترن با من حرف می زد و شکلات دارک ساده ای که براش خریده بودم رو مزه مزه می کرد.

دخترک تازه اومده بود، از یه جای دور. 

 از اون شبهای تاریک بود، مسیرها رو هم درست نمی شناخت. حس کردم باید تا مقصد همراهیش کنم. ایستگاه ‌Broadway از ترن پیاده شدم باید خط رو عوض می کردیم. دربهای ترن چند ثانیه بیشتر باز نبودن، دربها بسته شدند. پیاده نشد و رفت!

تازه اومده بود، مسیر ها رو هم درست نمی شناخت.

نتیجه گیری فیزیکی: اینرسی ساکنه آدم های تازه وارد بیشتره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:15  توسط ایمان  | 

-میگم اگه ازش طلاق بگیرم، حاضری با من عروسی کنی؟
-آره، به شرطی که قول بدی بعد 6 ماه از من هم جدا بشی!

-بی شعووووووووووووووووور!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:57  توسط ایمان  | 

چند ساعت دیگه سالگرد اومدنمه. دلم برای همه تنگیده ولی برای دو نفر خاص یه جور دیگه. دو نفری که به شدت مناسب اینجا زندگی کردن هستن.

احمد رضا قویدست
علی جورابچیان اصفهانی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط ایمان  | 

- تا حالا شده سر میز صبحانه برای خوردن کره و مربا فقط یه کارد بذاری؟
- آره.

- شده کارد کره رو بزنی تو شیشه مربا و یه کمی کره بره تو شیشه؟
-آره.

-شده با همون کارد بخوای اون یه ذره کره رو از تو شیشه در بیاری بیشتر گند بزنی به شیشه مربا؟
-منظور؟!


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط ایمان  |